هواتوکردم....

دلم حرم میخواد‌...

ب یاد مشهدی ک اردو با بچه ها رفتیم:)

اخ ک چ خوب بود...چ خوب بود...چ خوب بود...

الانم دلم خیلی خیلی خیلی خیلی میخواد...

اصن وصف ناشدنی....

ولی خب..

حداقل تا ۳ ...۴ هفته دیگ خبری نیست...

فردا اخرین روز فرجه است...

برمیگردم ب دانشگاه‌...

و شروع امتحانا ازشنبه بابیوشیمی...

توکل ب خدا کردم چون خودش شرایطمو دیده ومیدونه ک نمیتونستم بخونم و بهش قول میدم ک توی امتحانا تلاشم رو بکنم وازش خواستم ک اونم حداکثر کمک رو بهم بکنه ...ب تلاشم و وقتم برکت بده و بتونم ازپس این ترم ۲ ب سلامتی بر بیام انشالله...

خدایا میدونم کمکم میکنی...

فرجه پرماجرایی بود‌‌....

بین دوترم میخوام اون ده روز رو بیام خونه...

ب ی ارامش حسابی احتیاج دارم...انشالله...

انشالله ک بتونم اونجا ارامش داشته باشم و ازدردی چیزی خبری نباشه و بتونم فکر کنم و .... .برنامه هایی بنویسیمو ...کارایی ک میخوام

ولی اگ دانشگاه شیراز ببره...خیلی وسوسه انگیزه...

و نمیدونم ک میتونم نرم یانه...

فرداشب این موقع توی اتوبوسم...

خدایا هوامو داشته باش...

دیگ مامان بابایی نیست...

اینقد هوامو داشته باش کهیچ دردی حس نشه...


/ 0 نظر / 9 بازدید