۲۸آبان۹۷زندگی من

دیشب خیلی خیلی خیلی خوابم میومد...


یهویی خیلی خیلی ب خودم فشار اوردم ودرس خوندم بدنم هنگ کرد:)


برای همین دیدم فایده نداره گرفتم خوابیدم از ۷اینای شب تا ۸ونیم...


نمیخواستم هیئت برم ک بشینم درس بخونم ولی دیدم اصن حالم گرفته س...گفتم برم پیش بچه ها حاو هوام عوض شه یه ی ساعتی هستم و میام میخونم...


رفتم هیئت رو ترکووووندم:)))))


خیلی خیلی خیلی خوش گذشت...


مراسم مدیحه سرایی واسه ولایت بود...


ماهم دورهم کلی مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم که صدای حاجی دراومد منم در جوابش یه ببببللله گفتم اونم گوشش مث ک تیزبود و درجا بله ی منو گرفت😂


بابچه هایی بودم ک باهاشون مشهدم رفته بودم...


یهو گفتم من اصن همین امشب میام اتاقتون*_*


اونام باآغووووووش باااااز پذیرفتن و رفتیم بعد هیئت اتاق اونا و تلپ شدم اتاقشون


س شام پخت...۱۲ شب شام خوردیم بعدشم ب صرف فیلم ترسناک دعوت شدیم😁



فیلم واقعا ترسناک نبود:/کانجرینگ...


قبلا هم توی مدرسه دیده بودمش..درکل ترسناک نیس دراون حد...



دراین بین هم کلللللی خندیدیم...وکیف کردیم^_^واقعا ازمزایاای خوابگاهیی بودنه...یه بومی هیچوقت این لذتارو نمیچشه😁ناگفته نماند ک فاطمه هم بهمون پیوست...



ودرکل ک بسی خوش گذشت و ساعت ۳ دیگه فیلم اینا جمع شد منم ۴اینا خوابم برد و صب ساعتای ۸ اینا فاطمه گف کلاس بریم؟


گفتم بیگیر بخواب باووو😂😂واین چنین شد ک خوابیدیم تا ۱۲...


بعدشم کلی خداروشکرکردم ک نرفتیم چون استاد بد پاچه گرفته بوداز بچه ها:/



درکل تمام شد دیشب و اکنون سر کلاس ادبیات نشستیم:)


ویه سوالی خیلی ذهنم رو درگیر کرده خیلی خیلی...توی پشت بعدی میپرسم لطفا ج بدین



/ 0 نظر / 8 بازدید