تصمیمِ ۱۱تیر ۹۷

امروز فهمیدم هرکی ازم پرسید چطوری ؟بگم خوبم..

حتی اگ اون مامان بابام بود...

ب داییم خالمو گفتم درک نکرد..

به بابامم گفتم درکش نکرد‌...

نمیدونم...

شاید حال من خیلی عجیبه ک نمیتونه کسی درک کنه..

فقط میدونم دیگه کسیو ندارم ک در ج چطوری؟بگم خوب نیستم...

دیگه یاد گرفتم باید خودم حال خودمو تنهایی خوب کنم:)

مامانم هست ...ولی دیگه ب اونم نمیگم...بذار همه فک کنن من خوبم:)

من ک نباید حال بقیه رو بد کنم...

باید یاد بگیرم اگ کاری کردم ...تصمیمی گرفتم پاش واستم...اگ اون ب نفعم نبود...اگ حتی بعدش پشیمون شدم...گریه نکنم ...یامنتظر کسی نباشم ک سنگ صبورباشه...:)

ف هم کارای مهمانیش درسته ک ازترم بعد بره:)

دیگه باید قبول کرد...

قبول کرد وساخت...

باید برم روی عزت نفسه کارکنم...من نباید محتاج کسی باشم...

یکم دردناکه ولی عب نداره:)

دیگه مهم نیست واسم..

امان ازروزی ک چیزی واسم مهم نباشه...

یاتصمیمی بگیرم..:)

+نظرات رو سر وقت مناسب جواب میدم...

مرسی ک وقت میذارین این چرندیاتمومیخونین...

البته شایددیگه اینجاهم ننوشتم تاحال شمارو بدنکنم:)

خدانگهدار

/ 1 نظر / 33 بازدید