⚘۱۸تیر۹۷⚘

بعد مدتها سلام...

دلیل ننوشتن این چندروزم یکی این بود ک خیلی درگیر بودم...یکیم این ک داشتم ازنوشته های قبلیم فرار میکردم...حتی الانم حس خوبی ندارم...دوس داشتم همیشه اهل عمل باشم ن حرف ولی الان برعکسش عمل کردم...میتونم بگم ب نوشته های قبلی عمل نکردم😔

گناه ادامه دار...رابطه م باخدا هنوزم خرابه😔

معتاد شدم...ازاین توبه شکستن هم بدم اومده..‌.ازاینکه سرحرفم نباشم بدم میاد...لج کردم...باخودم ...باخدام...

میخوام این لجبازیو تموم کنم...نمیگم بهش توبه...ولی میدونم ارامشی ک ندارم مدیون همین فاصله س...میدونی؟

ب درموندگی خاصی رسیدم...

ب اینکه میدونم باگناه ولجبازی ب هیچ جانمیرسم...شایدتنهاییموپرکنه...ولی هرچه جلوترمیرم...انگاری بدترمیشم...ینی غمگینتر میشم...تنهایی نیست ولی ی عم بزرگ هست...

ومیدونم اگ اون گناهه نباشه تنهاییه هست..وازطرفی دیگه رو...دیگه شایدحس اینکه ب خدابگم ببخشیدروندارم...وقتی ازروی لج دارم گناه میکنم بازازچی توبه کنم...ولی ته دلا دلم میخوام برگردم ب روزای پاکی ودرستیم...ب اونرازا ک دغدغه م زهرایی شدن بود...

الان میخوام قبول کنم تنهایی رو...وبگم بیخیالش...همین...اون گناهم حدف میکنم...چون شایددبگه حوصله شم ندارم...

+تابستون هم شروع شد...

برگشتم خونه...

دلم ازخانواده م گرفته ولی تهش همین خانواده رودارم...

ازاون داییم دلم گرفته...

توی لحظه ای ک واقعا نیازداشتم بایکی حرف برنم...ازناراحتیم بگم..ازااینکه چقددلم تنگ شده..ازاین بگم ک چقد سخت شده برام تحمل اوصاع...

وقتی زنگ زدم کلی حرف زد ...ازحال خودش...خانومش...کنکور خانومش...

ولی وقتی به حرفای من رسید...فقط میخواست تمومش کنه...نمیخواست بشنوه انگار...وقتی گفتم چقددلم تنگ شده...گفتم حالم خوب نیست...فقط گف...هنوز ک یه ماهه رفتی خیلی نگذشته...

دلم گرفت...دلم خیلی شکست...این داییه ک من خیلی دوسش دارم...ک ازهمه ی زندگیم خبرداره...بعدوقتی میاداینجوری میگه توقع داری من دیگه کی برام بمونه ک بهش بگم حالم خوب نیست

وقتی با بابام حرف زدموگف خب بخون درستو..عقب نیفتی...برمیگردی بلخره...دلم گرفت...

من توی اون روزا انتظار شنیدن چن جمله داشتم...اونم ازکسی نشنیدم...مامانم گفت...ولی اخرکاری...مامانمم زد خرابش کرد...

برای همین دلم ازاین خانواده گرفته...

دلخورم...

شوق ودوقی برای بودن باهاشون ندارم...میام توگوشی..اونام عاصی میشن...و گیر پشت گیر...

+بنایی داریم...ب لطف این گرونیای اخیرهم بابا یکم تحت فشاره‌..

حساب ۵تومن ودو تومنم داریم...

کاشکی پس اندازداشتم...ولی خب یادندارم پس اندازکردن...چون تازمان دانشگاه ازخودم مستقل پولی نداشتم...ماهانه ..پول توجیبی نداشتم...ک یادبگیرم وقتی اینقد پول دارم چقدشو نگه دارم...درحدی پول داشتم ک بتونم اون روز تومدرسه ی کیک بخرم...هیپوقتم درخواست پول نکزدم...ازهمون بچگی خوشم نمیومد...الانم اصلا خوشم نمیاو...مامانم میگه برو الان وقتتو کلاس...برو بابچه هابیرون ..این ور اون ور...ولی خب اینا همه پول میخواد...الانم اگ پول بخوام بهم میدن..ولی دوس ندارم بابام تحت فشار باشه...

میتونم برم کلاس...منتیم سرم نیس...ولی بلخره بابام باید ی هزینه ای بده...و من دوس ندارم...برای همین ب فکرافتادم ک ترم دیگه بشه وام دانشجویی بگیرم...ک بعدا قسطاش ازحساب خودم کم شه...زیاد نیست...ولی میشه روش حساب کرد...باید ی حساب جداگانه بازکنم...ک اون مبلغ وام و ی مبلغی ازهردفه ای ک برام پول میریزن رو بریزم ب اون حساب...ک بشه ی پس اندازی داشته باشم...

خلاصه اینکه...اوضاع خونه هم جالب نیس...نمیدونم...شایدم ی کلاسی بلخره رفتم...تاببینم اوضامون چی میشه...فعلا تصمیمم ب درس خوندنه...ولی ن ازهمین فردا...فعلا حوصله ش نیست...

+دوتا درس نمره هاشونزدن و استراس پاس نشدن دارم...چون نخونده بودم وخوبم ندادم...دعا کنین واسم...

+ازامروز ۴۰ روز عهد ترک گناهمو شروع میکنم...

هرچند ناامیدم...هرچن افسرده شدم...ولی باید ازیه نقطه ای تغییر روشروع کنم...

برام دعا کنین...

/ 2 نظر / 40 بازدید